چهل و یک ماهگی
عزیز مادر آیلای نازم ماه با هم بودن رو تجربه کردیم که گاهی بسیار شیرین و گاهی هم شاید ملس ، ولی هر روز که بزرگ تر میشی شیرین تر و دوست داشتنی تر می شی و احساس می کنم اگه خدا بخواد به زودی مثل دوتا دوست در کنار هم خواهیم بود. دیشب با حس شور و شعف پیشم اومدی و گفتی از خاطرات کوچولویت ( منظورت خاطرات تولدت ) بگم و با چشمانی درخشان چنان محو گوش دادن بودی که یادت رفت که نمی خواستی شام بخوری . نازنین دخترم بهترینها را برایت آرزومندیم ( مامان و بابا) عزیزمی اخم نکن عزیزم ...



