آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 17 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

چهل و یک ماهگی

عزیز مادر آیلای نازم     ماه با هم بودن رو تجربه کردیم که گاهی بسیار شیرین و گاهی هم شاید ملس ، ولی هر روز که بزرگ تر میشی شیرین تر و دوست داشتنی تر می شی و احساس می کنم اگه خدا بخواد به زودی مثل دوتا دوست در کنار هم خواهیم بود. دیشب با حس شور و شعف پیشم اومدی و گفتی از خاطرات کوچولویت  ( منظورت خاطرات تولدت ) بگم و با چشمانی درخشان چنان محو گوش دادن بودی که یادت رفت که نمی خواستی شام بخوری .   نازنین دخترم بهترینها را برایت آرزومندیم ( مامان و بابا)   عزیزمی اخم نکن عزیزم   ...
18 اسفند 1392

چهل ماهگی

خانمم،  گلم زندگیم ،  شیرین زبونم ، شیطون و بلا     ماهگیت مبارک               این با اسفنجی ها هم تقدیم به تو گلم ...
19 بهمن 1392

سی و پنج ماهگی

ماهکم، عسلکم ، عشقم ، نازنینم امروز وارد سی و پنجمین ماه از زندگیت شدی . برا خودت خانمی شدی . برا روز دختر هم ظهر قول هدیه رو داده بودم عصری باهم بیرون رفتیم و دایم در مورد هدیه خریدن سوال می کردی و بالاخره بن بن بن 1 رو خریدیم نمی دونم چطور تا خونه تحمل کردی تا بازش نکنی خیلی خوشت اومده ، دیروز هم صبح که من داشتم می رفتم سرکار گفتم آیلایی زود بوس بده بدوم دیر شده برگشتی می گی مثل من بدو ( به صورت اریب می دوی) بعد هم می گی مامان ظهر برگشتی فارسی یاد بگیریم  الهی . امروز صبح هم دخملی سی و پنج ماهه مامان وقتی من براش میوه می ذاشتم برگشته بسته بیسکویت رو باز کرده به زور یک دسته بیسکویت بیرون آورده تو نایلون من...
18 شهريور 1392

سی و چهار ماهگی

18 مرداد 92 گل یاس مامان دقیقا 2 سال و 10 ماهه شدی . وقتی به قد و بالات نگاه می کنم ، وقتی راه میری، می دوی ، بلبل زبونی می  کنی، بازی می کنی و حتی زمانی که جیغ می کشی ، لجبازی می کنی همه و همه من رو به یاد روزهای اول بعد از تولدت می بره  وقتی که با خودم می گفتم این فرشته کوچیک من چقدر ضعیف و ناتوان هست و بارها و بارها به خود آیلایی هم گفتم که چقدر کوچولو بودی و تو هم با شوق و تعجب به حرفهام گوش می کنی و همچنان به شیطنتهات ادامه می دی و گاهی سوالاتی هم می پرسی. حالا چقدر بزرگ تر و توانمند تر و... شدی همه اینها به خاطر الطاف الهی هست. پس ما هم خدایمان را به خاطر تمام نعمتهایش سپاس گذ...
19 مرداد 1392

سی و سه ماهگی

امروز دقیقا سی و سه ماه و به عبارتی 2 سال و نه ماه است که خانم کوچولو وارد جمع کوچیک خونوادگی ما شده . و چه به سرعت مثل برق و باد این زمان گذشته . نازنین مامان حالا برا خودش خانمی شده ، شیطونی می کنه آن هم از نوع درجه اول ، حرفهایی می زنه که آدم شاخ در می آره ،تو همه کارها سرک می کشه و اظهار نظر می کنه ، وقتی وارد جمعی می شه خجالت می کشه و بازوشو رو صورتش می ذاره ،  تو خیلی کارها کمک حال مامان شده ، خیلی زود به زود سرما می خوره ، خیلی کم غذا شده ، تا حدودی با مهد رابطش بهتر شده اگه سرماخوردگی اجازه بده ، کلا خیلی بزرگ شده هم از نظر فيزیکی هم از نظر رفتار و کردا ر    ...
18 تير 1392

سی و دو ماهگی

فسقل مامان دیروز مصادف بود با سی دو ماهگیت عزیزم مبارکت باشه . الان سی و دوماه هست که وارد زندگی ما شدی و چنان در متن زندگی هستی که آدم فکر می کنه انگار همیشه همین طوری بود ولی پریشب موقعی که به خونه عمه سارا جون مهمون رفتی و شب اونجا بودی تو خونه جایت خالی بود، حتی به بابایی گفتم سالها به زندگی دو نفره عادت کرده بودیم و هیچ خلائی احساس نمی کردیم ولی حالا یک طور دیگه هست آدم احساس دلتنگی می کنه هر چند با وجود شیطنت گاهی امکان استراحت نیست با تمام اینها دلم برای شیطنتها ، بلبل زبونی ها و بهانه گیریها و شیرین کاری هات و ... تنگ تنگ شده بود. پی نوشت : البته این پست رو دیروز به صورت ناتمام نوشته بودم ولی...
19 خرداد 1392